X
تبلیغات
رایتل

هر وقت که بارون میزنه تورو کنارم میبینم

موضوع انشاء : فرار مغزها

اکنون که قلم بر دست گرفته و انشای خود را آغاز می کنم برادرم دچار فرار شده است که البته نه فرار مغزها ، بلکه یک مقداری حدوداً دزد می باشد و هم اکنون تحت پیگرد قانونی دارد که فاتحه والصلوات .

در چند وقت پیش یکی از دوستان پدرم که خیلی محرمانه است به خانه ما آمد و بسیار مهم می باشد و بهمین خاطر من نمی توانم بیشتر توضیح بدهم .

پسر همساده ما که در شهر فرانسه است و به دلیل غیبت که گناه کبیر است اسمش را نمی گویم ، همه فکر می کنند که مغز است ولی هیچ کس نمی داند که امید وقتی اینجا بود همش تجدیدی و تک ماده بود . الان هم رفته است اونجا و هنوز هم تجدید است ولی چون کسی کارنامه اش را نمی بیند ، به همه می گوید من دارم دکتر می شوم .

دور از شوخی گذشته ، یکی از بچه های کلاس ما پسر خرخوانی می باشد و عینکی است و در سال پارسال ، در مسابقات بینلمللی ریاضی تهران اول شد و مدال برنض گرفت . ما به استقبال او در ترمینال جنوب رفتیم و برایش گل کندیم و بردیم . برادرم در کوچه پلاکارت وصل کرد که با رنگ قرمز فسفری نوشته بود : "جهان پهلوان کریم" به میهن تهران خوش آمدی ، که احتمالن برادرم فکر کرده بود که کریم خپل عینکو ، کشتی گیر است .

معلم پرورشی ما ، آقای کلاته است که یک مغز افغانی است و از افغانستان دچار فرار شده و به تهران آمده است . هم افغانی بلد است و هم یه ذره فارسی که خیلی باهوش می باشد . و تصمیم گرفته است سال آینده به جای پرورشی ریاضی درس بدهد و به نظر من فرقی ندارد که چی درس بدهد چون در هر صورت ما نمی فهمیم .

بچه برادرم هم خیلی نابغه است لانسسب و همه می گویند که به مادرش رفته ، چون زن برادرم هم واقعاً کودن است . و برادرم به دلیل فداکاری که این دو نفر را تحمل می کند از سربازی معاف شد .

من خودم بیشتر از هر جای دیگر گوسفند ، مغز را بسیارتر دوست دارم حتی از چش هم بیشتر . بهمین دلیل است که همه منتظر هستند تا من یه روزی فرار کنم ولی من تصمیمم را گرفته ام و من کسی نیستم که در بروم ، چون در رفتن آدم را کوچک می کند و من تا آخرین قطره ام خواهم ایستاد .

این بود انشای من ...