X
تبلیغات
رایتل

هر وقت که بارون میزنه تورو کنارم میبینم

نارو زن بد شانس ...

جک و دوستش باب تصمیم گرفتند برای تعطیلات به اسکی بروند. با همدیگر خورد و خوراک و چیزهای دیگرشان را بار ماشین جک کردند و به سوی پیست اسکی راه افتادند.

 پس از دو سه ساعت رانندگی ، توفان و برف و بوران شدیدی جاده را در برگرفت. آنها چراغ خانه ای را از دور دیدند و تصمیم می گیرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند.

هنگامی که نزدیکتر شدند دیدند که آن خانه در واقع کاخیست بسیار بزرگ و زیبا که درون کشتزار پهناوری قرار دارد و دارای اسطبلی پر از اسب و آن دورتر از خانه هم طویله ای با صدها گاو و گوسفند وجود دارد. 

زنی بسیار زیبا در را به روی آنها باز کرد. مردان که محو زیبایی  زن صاحبخانه شده بودند، توضیح دادند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذیرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.

زن جذاب با صدایی دلنشین گفت: همانطور که می بینید من در این کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله این است که من به تازگی بیوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسایه ها بدگویی و شایعه پراکنی را آغاز میکنند. 

جک پاسخ داد: نگران نباشید، برای این که چنین مساله ای پیش نیاید ما می توانیم در اسطبل بخوابیم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بیدار کردن شما راه خود را به طرف پیست اسکی ادامه خواهیم داد.

زن صاحبخانه پذیرفت و آن دو مرد به اسطبل رفتند و شب را به صبح رساندند. بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه افتادند و از آنجا رفتند.

حدود نه ماه بعد جک نامه ای از یک دادگاه دریافت می کند در آغاز نمی تواند نام و نشانی هایی که در نامه نوشته بود را به یاد آورد اما سر انجام پس از کمی فشار به حافظه می فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است که یک شب توفانی به آنها پناه داده بود.

پس از خواندن نامه با سرگردانی و شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و پرسید: باب، یادت میاد اون شب زمستانی که در راه پیست اسکی گرفتار توفان شدیم و به خانه ی آن زن زیبا و تنها رفتیم؟

باب پاسخ داد: بله

جک گفت: یادته که ما در اسطبل و در میان بو و پشگل اسب و قاطر خوابیدیم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حدیثی در نیاید؟

باب این بار با صدایی لرزانتر پاسخ داد: آره.. یادمه

جک پرسید: آیا ممکنه تو نیمه شب تصادفی به درون کاخ رفته باشی و سری به آن زن زده باشی؟

باب سر به زیر انداخت و گفت: من ... بله...من...

جک که حالا دیگر به همه چیز پی برده بود پرسید: باب ! پس تو ... تو  تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت رو جک معرفی کرده ای؟؟...تا من .. بهترین دوستت را .. 

جک دیگر از شدت هیجان نمی توانست ادامه دهد... ، 

باب که از شرم و ناراحتی سرخ شده بود گفت .. جک... من می توانم توضیح بدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط می خواستم .. فقط...حالا چی شده مگه؟

.

.

.

 .جک احضاریه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگی مرده و همه چیزش را برای من (جک) به ارث گذاشته.