X
تبلیغات
رایتل

هر وقت که بارون میزنه تورو کنارم میبینم

نقش پول در اقتصاد ...

ماه آپریل است، در کنار یکی از سواحل دریای سیاه. باران می بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالی بنظر می رسد. درست هنگامی است که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام بر منبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند.

ناگهان، مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس 100 یوروئی را روی پیشخوان هتل میگذارد و برای بازدید اتاق های هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.

 صاحب هتل اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.

قصاب اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد.

مزرعه دار، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام میدهد. تامین کننده خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس 100 یوروئی را به فاحشه شهر که به او بدهکار بود می دهد.

فاحشه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگامیکه مشتری خودش را یکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرایه کرده بود تا بعداً پولش را بپردازد.

حالا هتل دار دوباره اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است.

در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمیگردد و اسکناس 100 یوروئی خود را برمیدارد و می گوید از اتاق ها خوشش نیامده و شهر را ترک می کند.

در این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است. ولی به هر حال همه شهروندان در این هنگامه بدهی نیز به هم ندارند و همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با انتظار خوشبینانه ای به آینده چشم دوخته اند.

خوب است بدانید، که دولت انگلستان از آغاز تا کنون در تمام طول دوره موجودیتش، به این نحو معامله می کند.