پنج شنبه 30/08/1387
اون نگاه آروم که به من آرامش میده و میگه همه چیز درسته .
اون هوای ابری که همیشه دوست دارم و دام هم میگیره .
اون شهر که همه با هم غریبه هستن
ادامه مطلب ...راستش بابام جان ! دیشب داشتیم ولایت گردی می کردیم که در ولایت دوست بزرگوارمان جناب بیابانکی (سنگچین) این شعر را از ایشان خواندیم ، بعد هم فی البداهه پاسخی دادیم که گفتیم شما هم در مملکت خودمان آنرا بخوانید :
به فرض من و تو عین هم باشیم
هر دو مهره ، سرباز
هر دو در یک سپاه
هر دو یکرنگ ، سفید
کنار هم ، نزدیکترین جای ممکن
فقط یک چیز نادیده ماندهاست ،
اگر خانه تو سفید باشد.
به نام خدا خیلی خوش گذشت . در تعطیلات نوروزی که بسیار سال نو می باشد ما همش به مسافرت رفتیم که در حقیقتاً نمی دانید چقدر باحال بود .
نخصوصاً در عید نوروز ِسیزده به در ، که خیلی خوب بود و انقدر خوش گذشت که عمو بابک ذوق مرگ شد . چون برایش تولد گرفتیم و شعر خوندیم البته شعر خارجی که خیلی هم باکلاس است . من هم داد می زدم و می خوندم : همه شمع ها تو یو ... که به فارسی یعنی تولدت خیلی مبارک .
ما به باغ دوست پدرم رفتیم که خیلی سرسبز بود و حدوداً خیلی سگ داشت که نگهبان بود و متاسفانه به آنها نگفته بودند که ما دزد نیستیم و نزدیک بود که من جر بروم که خدا رحم کرد و سگ درنده به من نرسید و برادرم جر رفت که چه بهتر .
در باغ عمو سروش استرخ هم دارد که خیلی خنک بود و در آن هندونه انداخته بودیم . پدرم که خیلی آب را دوست داشت ، همش با دوستانش آب خوردند و هندونه های توی استرخ را به بالا و پایین پرت می کردند که هندونه ها ترکیدند و نجبور شدند که پسر کامبیز را پرت کنند که الحمدالله رب العالمین پسر کامبیز نترکید و فقط دستش شکست .
ما نهار خیلی خوش مزه بود و گوجه کباب خوردیم که اشکان کبابی آنها را درست کرد و پدرم که خیلی متخصص است گفت که بهتر بود که گوجه ها را در آولیمو و پیاز می خوابوندی که لذیذ است .
سگ های عمو سروش که بوی کباب را شنیده بودند ، بنده خداها خیلی پارس کردند ، اما خاک بر سرها نمی دانستند که گوجه کباب ما بی استخوان است و چیزی به آنها نرسید .
ما وسطی بازی کردیم که البته پسر خاله ام و پسر داییم سر وسط ایستادن دعوا کردن و کتک کاری شدند اما کامبیز هم رفت پیش آنها که سه نفر بشوند و یکی وسط بایستد .
در راه برگشتنی خیلی ترافیک ناراحتی بود و خیلی شلوغ می باشد و پدرم نجبور شدیم که از سمت دیگر اتوبان رانندگی کند و ما خیلی زود رسیدیم و فقط گردن پدرم شکست که دو ساعت دنده عقبی رفت .
این بود انشای من ...
هی...!تو که نگاهتو از من می دزدی....تو که قیافت آشناست... تویی که با من حرف نمیزنی نکنه دوستات بهت بگن جوات....تو که هی تو خیابونای شلوغ دستی میکشی و ویراژ میدی.... تو که به قول خودت تیریپ خفن میزنی میای بیرون.... تو که هر شب تو دنیای چراغای روشن و کله های گرد و خندون خودتو با حروف پینگلیش پرت میکنی وسط پنجره های کوچک و رنگ و وارنگ .....تویی که آرزوته یکی یه بار هم که شده همه ی کافی شاپ ها رو دوره کنی.....تویی که سر زانوهای شلوار لی تو ریش ریش کردی می گی مده!....تو که خطوط چهرتو خوب یادمه...
تو که هر وقت شیطنتت گل میکرد می اومدی پیش من تا به هوای اسکمو آلوچه زنگ تفریح مدرسه رو دودر کنیم و بزنیم بیرون.... تویی که از وقتی ریش گانزی گذاشتی احساس کردی بزرگ شدی و منو تحویل نمیگیری ...
یادته اون وقتا؟... امروز انشا ننوشتم.دفترتو از زیر میز رد کن...1 2 3 ... 100 بیام؟دیدمت از پشت تیر چراغ برق بیا بیرون ... بدو دیگه فقط یکی مونده زودتر هفت سنگ ...سرخی من از تو زردی تو از من نه نه اشتباه شد برعکس بود انگار ...
چی شده امروز؟چرا حرف نمیزنی؟مثل اینکه تو باغ نیستی... ببینم به چی زل زدی ؟تو مود نیستی؟نکنه ....ای شیطون !!... پایه ای بریم کوه؟قرار داری؟باشه.یه وقت دیگه میریم ... فاز نمیده تیریپم؟شوخی میکنی؟ ...
اومدی منت کشی؟ واقعا؟آشتیه آشتی؟ ... یادته؟ قول آشتیتم دیگه باور نکردم.آخه خیلی وقت بود گمت کرده بودم یادم نیست کی؟کجا؟تو کدوم غروب جمعه.وسط کدوم کوچه گلی قدیمی تو تاریکی کدوم شبی که به بهانه هواخوری زدیم بیرون ... خودتی نه؟ شناختی؟ای بابا منم دیگه این همه نشونی بس نبود؟...بابا حافظه!بابا معرفت!بابا مرام ... ممنون... تو چطوری؟چی؟جدید؟نمیدونم نه فقط ایرانی دارم ... چی؟ خیلی قطع و وصل میشه نه ؟ الان کجایی؟ نمیشه ببینمت؟ چی میگی؟ وقت نداری الان؟خط نمیده؟این که گفتی چی بود؟ الو صدات نمیاد ... الو؟ الو؟...